حجتالاسلام روح الله حریزاوی:
نسل جدید طراحی خاص خودش را میخواهد
انتشارات امیرکبیر | به ترجمه محمد قاضی بخوانید؛
گاهی بزرگترین تراژدی زندگی نه در نداشتن، که در از دست دادن چیزی رخ میدهد که تصور میکردیم برای همیشه از آنِ ماست. «طلا» اثر بلز ساندرار، داستان مردی است که تقریباً یک امپراتوری را با دستهای خودش ساخت، اما درست در لحظهای که میتوانست به یکی از ثروتمندترین مردان جهان تبدیل شود، کشف طلا در سرزمینش همهچیز را از او گرفت.
به گزارش روابط عمومی سازمان تبلیغات اسلامی، به ترجمه محمد قاضی «طلا» که نخستین بار در سال ۱۹۲۵ منتشر شد، یکی از آثار مهم و در عین حال کمتر شناخته شدهی بلز ساندرار، نویسنده و شاعر پیشگام فرانسویزبان سوئیسی است. رمان از نظر حجم چندان بلند نیست، اما ساندرار در همین روایت فشرده، داستانی را میسازد که از یک ماجرای تاریخی ساده بسیار فراتر میرود. اینجا با قصهی مردی روبهرو هستیم که از هیچ آغاز میکند، به قدرت و ثروت میرسد و سرانجام درست بهواسطهی همان چیزی که میتوانست ثروتش را افسانهای کند، سقوط میکند.
هستهی تاریخی داستان، زندگی جان آگوستوس ساتر، مهاجر سوئیسی به آمریکاست. ساتر در سال ۱۸۳۴ به آمریکا رفت و پس از سالها جابهجایی، در نهایت در کالیفرنیا مستقر شد. او توانست از دولت مکزیک زمینی گسترده در درهی ساکرامنتو بگیرد و در آنجا مستعمرهای به نام New Helvetia ایجاد کند، مجموعهای که بعدها به یکی از مراکز مهم منطقه تبدیل شد. ساتر در آنجا به کشاورزی، تجارت و ساختوساز پرداخت و رؤیای ایجاد یک امپراتوری شخصی را دنبال کرد.
اما نقطهی عطف زندگی او در ۲۴ ژانویه ۱۸۴۸ رقم خورد. جیمز مارشال، کارگری که ساتر برای ساخت یک کارخانهی چوببری در نزدیکی کُلُما استخدام کرده بود، هنگام بازرسی مسیر آب کارخانه متوجه ذراتی درخشان در گل و لای شد. آن ذرات طلا بودند. ساتر که به خوبی میدانست انتشار این خبر میتواند تمام برنامههای اقتصادیاش را نابود کند، تلاش کرد کشف را مخفی نگه دارد اما راز طلا دوام نیاورد. خبر منتشر شد و در فاصلهای کوتاه، موجی از جویندگان ثروت از نقاط مختلف آمریکا و سپس از سراسر جهان راهی کالیفرنیا شدند.
اینجاست که روایت ساندرار از تاریخ فاصله میگیرد و به تراژدی تبدیل میشود. ساتر سرزمینی را در اختیار داشت که حالا طلا در آن کشف شده بود ولی همین کشف، عملاً مالکیت او را بیمعنا کرد. کارگرانش کار را رها کردند، کشاورزی و فعالیتهای اقتصادیاش مختل شد و سیل مهاجران و معدنجویان به زمینهایش هجوم آوردند. شهرها و سکونتگاهها بر سرزمینی شکل گرفتند که او سالها برای ساختنش زحمت کشیده بود. در واقع، ثروت از زمین او بیرون آمد، اما سود آن به دیگران رسید. منابع تاریخی نیز تأکید میکنند که هجوم جویندگان طلا عملاً امپراتوری کشاورزی ساتر را از هم پاشید و سرزمینهای او به یکی از کانونهای رشد شهر ساکرامنتو تبدیل شد.
ساندرار اما برای ساختن این تراژدی، واقعیت را به شکلی ادبی تشدید میکند. ساتر تاریخی نیز در پایان عمر با ورشکستگی و فقر دستوپنجه نرم کرد و سالهای پایانی زندگیاش را در تلاش برای اثبات حقوق مالکیت خود بر زمینهایش گذراند. کتابخانه کنگره آمریکا نیز سرنوشت او را به صراحت چنین توصیف میکند: کشف طلا در زمینهایش در سال ۱۸۴۸ او را به خاک سیاه نشاند و در سالهای پایانی عمر در فقر و تلخی زندگی کرد.
اهمیت «طلا» دقیقاً در همینجاست ، ساندرار درباره طلا نمینویسد، درباره توهم مالکیت مینویسد. ساتر تصور میکند اگر چیزی را ساخته، تصاحب کرده و برایش جنگیده است، پس باید بتواند سرنوشتش را نیز کنترل کند. اما تاریخ، بی اعتنا به نقشههای او، یکباره قواعد بازی را تغییر میدهد. چیزی در دل زمین پیدا میشود و ارزش آن چنان عظیم است که تمام مناسبات پیشین را فرو میریزد. ساتر قربانی فقر نیست؛ قربانی تحول ناگهانی ارزشهاست.
از این منظر، «طلا» را میتوان یکی از روایتهای درخشان ادبی درباره تضاد میان ارادهی انسان و نیروی تاریخ دانست. ساتر میخواهد آیندهاش را بسازد، اما آینده چیزی نیست که بتوان مالک آن شد. او زمین دارد، اما طلا زمین را از او میگیرد؛ ثروت دارد، اما کشف ثروت او را فقیر میکند و سرزمینی را ساخته که در نهایت دیگران از دل آن شهر و تمدن میسازند. همین تناقض است که داستان ساندرار را از یک رمان تاریخی درباره تب طلا به یک تراژدی فلسفی درباره ناپایداری قدرت و مالکیت تبدیل میکند.
در این معنا، شاید تلخترین پرسش رمان این نباشد که «چه کسی طلا را پیدا کرد؟» بلکه این باشد که آیا واقعاً چیزی را که صاحب آن هستیم، میتوانیم برای همیشه از آنِ خود بدانیم؟ ساتر همه چیز را به دست آورده بود؛ اما تاریخ به او نشان داد که گاهی پیدا شدن یک مشت ذرات زردرنگ در گلولای میتواند تمام معنای «داشتن» را تغییر دهد.
چاپ چهارم «طلا» با ترجمه محمد قاضی، در 148 صفحه توسط انتشارات امیرکبر منتشر شده است.
2026-08-22
T
T